تبليغاتX
" دختر زحمتکش "
اینجا همه با پیش داوری هایشان زندگی میکنند! حتی تو . .
+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 10:57 توسط مهتاب |

اگه قرار باشه کارای عاشقانه ی موجود تو دنیا رو لیست کنن به نظرم باید تخمه شکستن برای محمدصادقو یه جایی اون بالاهای لیست قرار بدن!

خیلی کار آرامش بخشیه،مخصوصا وقتی مغز تخم رو خودت میذاری تو دهنشو اون انگشتتو تفی میکنه و گاز میگیره!

بچه پرو تخمه ژاپنی هم دوست داره!

دیشب لباسشو تا ته زده بود بالا،دراز کشیده بود رو پای مامانش،با یه لحن التماس آمیزی میگفت:"مامانی!کمرمو خار بده!"

+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 13:6 توسط مهتاب |

خدای مهربون!بابت دوستای فوق العاده ای که بهم دادی ازت خیلی خیلی ممنونم!

امیدوارم قدرشونو بدونم و بتونم داشته باشمشون!

*احساس میکنم گوله ی انرژیم!

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 19:41 توسط مهتاب |

خدایا،جای سوره ای به نام عشق درقرآنت خالیست که اینگونه آغازمیشود:وقسم به روزی که دلت رامیشکنندوجزخدایت مرهمی نخواهی یافت!

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 12:9 توسط مهتاب |

زمانه عجیبی است! برخی مردمان امام گذشته را عاشقند،نه امام حاضر را! میدانی چرا؟ امام گذشته را هرگونه بخواهند تفسیر میکنند...اما امام حاضر را،باید فرمان ببرند...

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 11:57 توسط مهتاب |

این عکسی که دارید می بینید من وخالمیم تو حیاط خونه مامان بزرگم اینا.زمان عکس هم واسه جوونیامونه.

مسلما اونی که پالتو زرشکی تنشه منم و اون یکی که داره فک منو میشکنه خالمه.تا اونجایی که یادم میاد منو خالم همیشه اوقات خوشی رو با هم سپری میکردیم.حالا این وسط مسطا من به واسطه ی اینکه 5 سال کوچیک ترم کتک میخوردم یا نه رو دقیق یادم نیس!(آره جون..)

یکی از بازیای مورد علاقه مون شکاربازی بود.یه ور چادر نمازو می بستیم به لوله گاز؛یه ورشم می بستیم به در کمد دیواری.مثلا اونجا چادرمون بود که وسط جنگل برپا شده بود. از در چادر که می یومدیم بیرون فرتی میرسیدیم به یه رودخونه بزرگ که توش یه قایق پارویی بود.یکی در میون پارو میزدیم تا برسیم به دشت خرگوشا!

البته یکی از قواعد ثابت بازی این بود که همیشه یکیمون پرت میشد تو رودخونه و اون یکی باید نجاتش میداد. یه بار یادمه که من تو رودخونه غرق شدم و مُردم!(ایکون یه آدم که داره رو فرش دست و پا میزنه و در آخر خفه میشه)

موقعایی که نمی مردم میرفتیم شکار خرگوش. البته من اون موقعا دلم میخواست آهو شکار کنم ولی کباب مورد علاقه ی خاله م،کباب خرگوش بود.

بله..آتیشی هم درست میکردیمو خرگوشرو کبابش میکردیم.هی..چقد خوشمزه بود!!

یادش بخیر

یه نمه که بزرکتر شدیم بازیای هیجان انگیزتری انجام میدادیم که تو اونا سعی میکردیم تخیلاتمونو به واقعیت تبدیل کنیم..واسه همینم همیشه مثه هاپو میترسیدیم که یکی سر برسه و بدبخت شیم!

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 21:37 توسط مهتاب |

امروز صبح یهویی حالم خیلی بد شد!از اون مدل بدا که هر چند وقت یه بار اونجوری میشی!انگار که قلبت دیگه جاییی تو بدنت نداره و میخواد بزنه بیرون!

اون موقع س که یهو یه چیزی به گلوت فشار میاره و در نهایت...

مثه خلا نشسته بودم منتظر قطارو زار میزدم!

عاشق این اشکای از سر دلتنگیم!خیلی دوسشون دارم!یه جورایی مطمئنم که این اشکارو خدا مستقیم برا تو فرستاده تا حالتو خوب کنه!مطمئنم که این اشکارو خدا میفرسته..

.

.

.

تا حالا شده حس کنی کسی غیر از خودت قدرتو نمیدونه!این که فوق العاده ای و فقط اینو خودت خوب میدونی!خودِ خودت!

اینجور وقتا دوس دارم به خودم هدیه بدم!

واسه خودم یه شال رنگی رنگی کادو خریدم که هر وقت سرم کردم یادم بیافته که باید قدر خودمو بدونم!

پ.ن:آدم خودپرستی نیستم!حسیو گفتم که تک تک شماها دارینش..

+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 12:21 توسط مهتاب |